نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

عشق زندگی

نیکی کلک میزند

خیلی بلا شده دیروز 2بار خوابوندمش چشما بسته بدن شل رفت که خوابای خوب ببینه اما یه مرتبه بدون هیچ اتفاقی یهو بلند شده هیجان زده زل زده و میخنده انگار که یه دقیقه قبل کلی بازی کرده همین باعث شد نیک ساعت من و بابایی بخندیم تصورشم جالبه چه برسه به دیدن قیافه نیکی :)   ساعت 6 صبحه و نیکی یه بار بیدار شده شیر خورده و درباره چرتش برد تو تختشه و من نشستم و به خواب نازش نگاه میکنم با کمال تعجب میبینم بیدار شد و داره از درز نرده ها منو میبینه بهش میخندم و میگم زوده حالا مامانی یه کم دیگه بخواب بعد چند لحطه با لبخند پشتش رو میکنه به من و میخوابه :)                ...
16 مهر 1390

اندر احوالات این روزها

عزیز من این روزا سخت در تلاشه که بتونه رو زانوهاش 4دست و پا راه بره وقتی بلندش میکنم ( که عاشقه  بلند شدنه که دنیا رو از بالا ببینه) میایسته و دستش رو به جایی بند میکنه تا چند ثانیه بدون کمک وا میسته وقتی باباش میاد دیگه تو دست من بند نمیشه هر جا بابایی میره اونم دنبالش سینه خیز میره  اسباب بازی هم که خیلی دوست داره سیمه . آره میگرده دنبال گوشه های خونه سیایی رو که زیر موکت یا فرشن میکشه بیرون و میجوه مث خرگوش               دیروز که شقایق نبود باهاش بازی کنه کلی کلافه بود باباش بردش بیرون درشون رو میزد اما کسی  نبود یه کم گشتن و اومدن ساعت 10 شده و نیکی هنوز بیدار نشده البته صبح سا...
16 مهر 1390

بازی و استقلال

نیکی بغل منه و داره با در پلاستیکی آب معدنی بازی میکنه از دستش میفته رو زمین دولا میشه که برش داره واسه اینکه هم اینجوری بغل کردن واسم سخته و هم اینکه احتمال داره نیکی بیفته زودتر از نیکی خودم در رو برمیدارم و به دستش میدم نگاش میکنه و دوباره میندازتش و قضیه تکرار میشه میدم دستش و برای بار سوم هم میندازتش فک میکنم از این بازی لذت میبره پس مانعش نمیشم و چندین بار بدون اینکه نیکی یا من خسته بشیم بازی رو تکرار میکنیم ایندفعه خودم دولا میشم و نیکی که تو بغلمه خودش در رو برمیداره و دیگه نمیندازتش و باهاش بازی میکنه تازه به این فکر میکنم که تمام این مدت منتظر همین عکس العمل بوده نمیخواسته من برش دارم میخواسته خودش انداخته ، خودش هم برداره  ...
16 مهر 1390

آرزوی آرزو

تمام تصویری که از بچه دار شدن داشتم این بود که دستشو بگیرم و شبا هم شعر بخونیم و بریم پارک با هم شیطونی کنیم و بازی و خنده با اینکه اونموقع ها بچه نداشتم ولی همیشه صدای خنده ات توی گوشم بود هر وقت دلم میگرفت میرفتم پارک و شادی بچه ها رو میدیدم این خوشحالیشون خنده های بی دلیلشون جست و خیز بی خستگیشون التماس اینکه بازم بمونیم همه و همه قلبمو پر از شادی میکرد  دیروز فرصتی شد با هم بریم پارک کالسکه نبردم خواستم تو بغلم باشی حست کنم و لحظه های شاد رو با هم باشیم . اوووووه چقدر بچه با مامان و باباشون اومده بودن 2قلو هم توشون بود اول کلی ذوق زده بودی و  به همه جا نگاه میکردی صدا در میاوردی که نشونه خوشحالیت بود ولی بعد فقط میدیدی نه حرف...
14 مهر 1390

لذت خوردن

بعضی روزا اونقدر کیف میده که هر کاری دوست داری بکنی وای که چه لذت بخشه         ,و در آخر یه حمام توی سینک ظرفشویی     البته گفته باشم مامان نیکی اجازه خوردن نوشابه بهش نمیده این یکی از دستش در رفت که خدا رو شکر خودشم انگار زیاد خوشش نیومدش  ...
10 مهر 1390

کوچ یک دوست

امروز همسایه دیوار به دیوارمون ،اولین دوست کوچولوی نیکی اسباب کشی داشت شقایق اینا منتقل شدن چابهار .الان نیکی نمیدونه چه خبره فقط میدید بیرون شلوغ پلوغه و اونم با هیجان اونا رو تکاشا میکرد. کلا نیکی شلوغی رو دوست داره نمیدونم از فردا که نیکی بهونه بیاره و بخوام بیارمش بیرون نبود اونا رو حس میکنه؟ خیلی شقایق رو دوست داشت و با دیدنش همیشه به وجد میومد  و میدونم که این انتقال واسه شقایق که یکهو همه دوستاشو از دست میده سخت تره امیدوارم اونجا دوستای خوبی پیدا کنه . نیکی هم همینطور چون روست خوب از نون شب هم واجب تره  
10 مهر 1390

هیجان ایستادن

روزایی که خونه ساکته معمولا 10دقیقه بیشتر طول نمیکشه که بخوابه ولی وقتی کسی باشه معمولا بازیگوش میشه و دیر میخوابه دارم میخوابونمش بهش زل زدم و به کاراش دقیق میشم خودبه خود هیجانی میشه تند تند نفس میکشه و داره سعی میکنه رو زانوهاش بایسته خیلی تلاش میکنه و بالاخره به کمک لباس من میایسته رو پاهاش خیلی ذوق زده است و از هیجان فریاد میکشه دیگه خواب یادش رفته بغلش میکنم و با خنده سعی میکنم بخوابونمش بعد از فرو کش کردن هیجانش خیلی آروم به خواب میره 
8 مهر 1390

همه لحظه های با تو بودن واسم خاطره است

امروز رفتیم بیرون یه کم قدم بزنیم عزیز من امروز 8 ماه و 18 روزشه  برام جالبه که مثل همیشه تو بغلم آرومه فقط دور و برش رو با دقت نگاه میکنه گاهی که توجهش به چیزی جلب میشه و میخواد بهش دست بزنه اگه امکانش نباشه مثلا وسایل مغزه باشه وقتی میکشمش عقب هیچ اصراری نمیکنه فقط نگاه میکنه بیرون مغازه گربه ای رو میبینه و به طرفش خم میشه بابا میگیرتش ومیره پیش گربه میشنه چنان با دقت به گربه نگاه میکنه گربه هم خودش رو لوس میکنه میماله به لباسی بابا . نیکی از دیدن گربه سیر نمیشه بابا پول میده به قصاب که واسه گربه گوشت بریزه و اون آشغال گوشتا رو مجانی به گربه هدیه میکنه  و نیکی با هیجان از خودش صدا در میاره و به طرف گربه خم میشه بعد از مدتی بلند...
7 مهر 1390

بینهایت دوستت دارم

نیکی من ،تو خوابی و من بیدار . به لبخندت به لبانت به معصومیتت به مهربونیت و به کوچیکیت و به هر آنچه هستی و در آینده میشوی فکر میکنم  عزیزکم دلبندم بی منت و بی چشمدات دوست داشتن چه اندازه زیباست و خدا کند آنگونه که شایسته ای دوستت داشته باشم و دوست بداری دنیا را با تمام خوبیها و بدیهایش  تمام لحظه های با تو بودن رو دوست دارم چهارشنبه  7مهر 90- ساعت 1:10بامداد  
7 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد