نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

عشق زندگی

جمعه خود را چگونه گذراندید؟

ساعت 7 با دایی امید و زن دایی رفتم پارک لاله ورزش . یه گروه 300 نفری به اسم گروه یاران هر روز صبح ها اونحا ایروبیک کار میکنن دور میدون همه در حال جنب و جوشن یه گروه رزمی کار میکنن یه گروه نرمش و ورزشهلی اصلاحی و گروهی هم بدمینتون  گروه ما هم خیلی خوب بود توصیه میکنم کسی اگه فرصت داره حتما بره با آهنگای شاد و مربی پر تحرک و آگاه خلاصه 10 برگشتیم و ساعت 11 و نیم رفتیم فشم با همکار خاله آتو خیلی هوا عالی بود یه جای دنج و خوب هم کنار رودخونه پیدا کردیم نیکی خانم اول گشنه اش بود گفتم غذا بخوره ببرمش کنار آب عکس بندازم ازش ولی خوابش گرفت رو پای زن دایی خوابید تا برگشتیم خوته به هر حال روز خوبی رو کنار هم بودیم (22مهر 90)  به مناس...
23 مهر 1390

نیکی و مانی

اینجا نیکی تهناست و تهنا بازی میکرد با اومدن مانی ار تنهایی دراومد ببینیم گفتگوی نیکی با مانی رو: مانی پسر یکی از دوستامونه که 2سال و اندی سن داره و نیکی 9ماه و یکروزشه   ببینم چندسالته؟ میای با من بازی کنی؟   خوب یه حرفی بزن همش که نمیشه تهنا بازی کرد حوصله ام سر رفته (آخه مانی با دیدن نیکی همه حرفاش یادش رفت هیچی نمیگفت)    شاید یه چیزی بخوری یخت باز شه     اینجا بود که مانی با نیکی دوست شد جالبه که وقتی مانی دست  انداخت دور گردن نیکی ،نیکی هم سریع سرش رو گذاشت رو شونه نیکی   ...
23 مهر 1390

پارک

پارک نیکی در خانه عزیزجون   اینم دوستای کلاس پنجمی نیکی       ...
23 مهر 1390

؟!؟

اوایل که 2تا دندون داشت بعضی وقتا شیرخوردنی مامانشو گاز میگرفت الان که 2 تا مرواریدم از بالا درآورده حسابی پدر مامانشو در میاره اوایل با اینکه خیلی دردم میگرفت میخندیدم که به خانم برنخوره بعد دیدم نه بابا برخوردن چیه اونم با من میخنده یه مدت بی تفاوت بودم ولی وقتی گاز میگیره ول نمیکنه میدونم لثه هاش اذیت میشه و معنی گاز گرفتن رو نمیدونه ولی گاهی که از درد میکشم یا اوف میگم همچین با تعجب منو نگاه میکنه که انگار چیزی نشده چرا اینکارو میکنی  نمیدونم والا واقعا مادر شدن صبر و حوصله میخواد وگرنه این چیزاش دیگه غیرقابل تحمل میشه خدا صبر جمیل و عشق بی پایان به همه مامانا بده  ...
23 مهر 1390

شیرکوچولو

از نوزادی هم نیکی خجالتی بود اونموقع نمیتونستم باور کنم که بعضی حرکاتش از رو خجالتشه حتی گاهی که میخواد بلند بخنده دستش یا یکی از انگشتاش رو تو دهنش میکنه تا صداش بلند نشه  تازه یاد گرفته که با صدای بلند میگه هَ . با دایی امید نشستیک امید مشغول دیدن تلوزیونه نیکی هی از بغلم بلند میشه میگه ههههههَ خودشو عقب میکشه  تا امید توجهش جلب شد نیکی رو میکنه به من و صورتش رو میچسبونه به من دوباره رو به امید ههههَ و تا امید نگاه میکنه اینکار رو تکرار میکنه  بهض میگم تو شیر کوچولویی که امید رو میترسونی؟ برو با همقدت بازی کن و نیکی ریسه میزه از خنده وای که هر لحظه با این بچه ها دنیایی از انرژی و خوشحالیه خدایا شکرت که یه همچین فرشته...
23 مهر 1390

بازی

شب بابا جون نیکی رو برد تو ماشین وقتی اومدم دیدم با هم پشت فرمون نشستن ( این از اون مواردیه که نمیتونم به باباجون ثابت کنم که اینکار رو نکنه هم نیکی عادت میکنه دیگه نمیتونیم جلوش رو بگیریم هم اینکه خوب خطرناکه ) نیکی همچین ژست گرفته بود که انگار 30 ساله که راننده است میخندید و بوق میزد یه دستش رو بوق بود و یه دستش محکم فرمون رو گرفته بود من رو که دید انگار حول شد بهش گفتم میای بغل مامان با دو دستش محکم فرمون رو گرفت و روش رو اونور کرد  فک کنم میخواد رو دست خاله آتو بلند بشه یه کم بزرگ شه دیگه سوییچ دیدی ندیدی   ...
23 مهر 1390

مادرانه

امروز حس میکنم خیلی بهت نزدیکم اونقدر که حست حس منه بوت بوی خودمه نمیدونم گاهی اینجور حس میکنم اما امروز بیشتر. با هم خوشحال میشیم با هم میخندیم با هم گرسنه میشیم  گاهی فکر میکنم حتما همه مامانا اینجورن حتما مامان منم اینجور بوده حس قشنگیه حس به وجود آوردن دوست داشتن و دوست داشته شدن کاش مامان منم این لحظه های قشنگ با من بودن رو ثبت میکرد چه لحظه ها و خاطراتی میشد نه؟ اما الان نه من بوی مادرم رو حس میکنم نه اون هر چند مادر همیشه مادره و تو قلب هردومون نقش بسته امااحساس میکنم با دنیا اومدنت من و مامانم بیشتر به هم نزدیک شدیم  خدا کنه وقتی بزرگ شدی و حس منو درک کردی بتونیم رابطه خوبی با هم برقرار کنیم شایدم این دلنوشته ها سندی ...
17 مهر 1390

نوه اول ، برخوردا و تشکر ویژه

نیکی من نوه اول خانواده مادریمه و نماد عشق و محبته. آخه میدونی آخرین بچه ای که تو این خانواده بوده الان 23 سالشه یعنی خواهر کوچیکم خوب همه خیلی ذوق دارن که با این فرشته کوچولو طوری رفتار کنن که دلشون خالی شه و میون این رفتارا و گفتمان ها خیلی اختلاف نظر هست  عزیزجون مامان بزرگ نیکی اکثرا خیلی محکم( با تاکید خیلی محکم) نیکی رو میبوسه و تو بغلش فشار میده  ومیگهاین نشونه علاقه و عشق منه باباجون( بابابزرگ نیکی)  خیلی دوست داره همیشه همراهش باشه چه موقع بیداری و چه خواب همش کنارشه و با خودش بیرون میبره حتی وقتی با ماشین میریم بیرون حاضر نیست اونو از خودش جدا کنه و پشت فرمون روی پاش میشونه بهش هرچیزی که خودش دوست داره میده بخوره...
16 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد