نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

عشق زندگی

و قضیه خواب همچنان ادامه دارد

همونطور که از اول فکر میکردم بزرگ کردن و تربیت بچه ها خیلی خیلی کار سختیه ولی همونطور که ساختن یه شهر جدید آسونتر از درست کردن یه شهر خرابه ، تربیت یه بچه ای که هیچی از این دنیا نمیدونه و هر چی با تکرار تو دهنش نقش میبنده خیلی آسونتر از اینه که من بخوام اصول تربیتی رو واسه بقیه آدمها توضیح بدم و سر هر مساله ای باهاشون کلنجار برم که آقاجون این حرف رو نزنید ، این کار رو نزنید واسه بچه ام خوب نیست . گاهی واقعا کم میارم مثل امروز مثل دیروز که نمیتونم نیکی رو اونجور که دوست دارم بخوابونم میدونم مامان و بابام شدیدا نیکی رو دوست دارن میدونم تمام دنیاشون نیکیه و به خاطر همین دوست داشتن میخوان راحتی اون رو فراهم کنن ولی من به فرداش فکر میکنم فردایی...
6 مهر 1390

قایم موشک

پتو رو انداخته رو صورتش و برمیداره و میخنده منتظر عکس العمل منه . تا میگم دالی میزنه زیر خنده و دوباره میره زیر پتو  ...
5 مهر 1390

آخرین مسافرت تابستانی 90

تو این آخرین روزای شلوغ تابستون یه مسافرت به جای خنک میچسبه با وجود یه مقدار سرماخوردگی رفتیم شهرستان و از اونجایی که مامان آرزو از باغ و بستان سیر نمیشه همه 2 روز رو تو باغ سیر کردیم  روز اول یه کم حال ندار بود ولی هوای باغ خوبش کرد آدم تو هوای آزاد باغ راحت تر نفس میکشه انگار روحش تازه میشه شایدم از اون روزاییه که جزء عمر آدم حساب نمیشه         بچه جون جا قحط بود که رو درخت گردو ، آلو میخوری؟       ...
5 مهر 1390

اولین اوف

امروز خیلی خوب شروع شد نمیدونم الکی حس خوبی داشتم زود بیدار شدم کارام رو کردم دوش گرفتم نیکی بیدار شد صبجونه واسش فرنی درست کردم یه خرده باهاش بازی کردم ساعت 11 خوابید دوباره که بیدار شد سوپش رو دادم بچه ها بیرون بازی میکردن صداشون نیکی رو به خودش جلب کرد قبلا گفته بودم بچه ها رو خیلی دوست داره بیقرار شد و باعث شد لباساش رو عوض کردم کفش پوشوندم و رفتیم تو راهرو گذاشتمش تو روروئک خیلی ذوق زده بود از ذوقش جیغ میکشید با بچه ها بازی میکرد و صداشون راهرو رو برداشته بود بعد یکساعت بازی نمیدونم در یک چشم به هم زدن اول همشون ساکت شدن بعد صدای جیغ نیکی بلند شد سریع رفتم بالا سرش و از روروئک برش داشتم رو دماغش خونی بود هی میگم چی شد؟ بچه ها میندازن تق...
4 مهر 1390

نیکی ددری

گاهی بچه هایی رو میدیدم که شدیدا به مامانشون وابسته اند اونقدری که نمیذارن مامان از جلو چشمشون دور بشه  دیروز کلی منتظر موندم که بابایی بیاد و من برم بیرون تا نیکی تنها نمونه بابایی اومد و من حاضر شدم که برم ولی اونقدر نیکی دنبالم گریه کرد و سینه خیز اومد که پشیمون شدم دوباره برگشتم و موندم پیش دخمرم . با خودم فک کردم یعنی اینقدر به من وابسته است؟ چه اشتباهی کردم شاید باید کاری میکردم و کوتاهی کردم   ولی امروز یه اتفاق جالب افتاد اینکه مامان شقایق اومد خونمون بعد از چند دقیقه واسه کاری رفت بیرون جالب بود که باز نیکی دنبال اون راه افتاد فهمیدم که نه باباجون نیکی من ددریه به من وابسته نیست به بیرون وابسته است اگه به من وابسته ب...
4 مهر 1390

دل مشغولی ها

یه پرده چوبی جلوی در ورودی آویزونه هر وقت نیکی رو بغل میکنم و چشمش به اون میفته خودضی از جشو آویزون میکنه به طرفش . منم میبرم کنارش یه کم اونا رو اینور اونور میکنه بازی بازی بعد به زور از لای انگشتاش باز میکنم و میبرم یه اتاق دیگه    خیلی دلم میخواد بعضی از حسای نیکی رو بدونم به بچه ها خیلی واکنش نشون میده با هیحان صدا در میاره و نگاهشون میکنه دوست داره ارتباط حسی داشته باشه بیشتر به طرف صورتشون میره ولی چون کنترلی رو دستاش نداره میخواد اوتا رو بگیره چنگ میندازه به خاطر همین مجبورم خودم میبرم جلوشون و با کمی فاصله باهاشون حرف میزنیم                          &...
30 شهريور 1390

فوت فوتی

این روزا یادگرفته تو آب فوت میکنه وقتی بهش آب میدم اول میخوره بعد که سیراب میشه توش فوت میکنه و با دقت به حباباش نگاه میکنه  وقتی سوپ میکس شده هم میدم همین کار رو تکرار میکنه زمین و زمان میشه سوپی . یه کم صبر میکنم دهنش خالی بشه قاشق بعدی رو میذارم تو دهنش همین که قاشق رو میبینه شروع میکنه یه چیزایی گفتن که همش توش فوت داره خلاصه غذا خوردن  واسه نیکی خانم این روزا یکی از بازیاشه  دوست دارم مثل بچه ها باشم که هیچی واسه غصه خوردن ندارن مثل بچه ها که از همه چی واسه سرگرمی و لذت بردن از زندگی  استفاده میکنن گریه و خنده شون مال همه هست و با هم شریکن
29 شهريور 1390

یک روز در بازی و اندیشه

25 شهریور عصر روز جمعه که آدم حوصله اش سر میره مخصوصا که بازی استقلال و پرسپولیس هم هست و همه میخ تلوزیون شدن خاله آتو پیشنهاد داد که بریم فروشگاه بازی و اندیشه که من عاشقشم نیکی خواب بود وقرار شد پیش باباداود بمونه ولی همین که حاضر شدیم بیدار شد و گریه کرد باباش گفت ببریدش من گفتم فروشگاهش وسایل زیاد داره دست میزنه میکشه اونجا کنترلش سخته تازه بغلم خسته میشم بابا قبول کرد ولی خاله آتو گفت ببریمش خلاصه حاضر شدیم از اونجایی که ماشین خیلی دوست داره تو ماشین مثل همیشه ساکت بود رسیدیم به مقصد رنگارنگ وم خوشگل جالب بود که مثل همیشه ساکت و آروم فقط نگاه میکرد گاهی دستش رو دراز میکرد سمت یه اسباب بازی ولی وقتی میچرخیدم هواسش میرفت جای دیگه پرسنل ...
26 شهريور 1390

مامان من بالش میخوام؟!؟!

امروز با مامان شقایق(همسایه 4.5ساله دیوار به دیوارمون)حرف میزدم رفتم خونشون نشستم آخه نیکی خیلی بچه ها رو دوست داره و شقابق هم مث بچه های دیگه شیطونه نیکی رو به هیجان میاره بعد از کلی بازی و حرف زدن نیکی دراز کشید و با اسباب بازیای خودش سرگرم شد دیدم خوابش گرفته گفتم بلندش کنم بدقلق میشه بذار خوابش برد میبرمش خونه بعد چند دقیقه دیدم کشون کشون خودشو میکشه به سمت دیوار کنار بالشا رفت اونحا و سرشو گذاشت رو بالش و شصت دست به دهن و چشا بسته  آخ که چقدر نیکی من مظلومه خودش از پس کاراش برمیاد و به کسی مزاحمت ایجاد نمیکنه این رو اضافه کنم که شقایق دید خنیکی خوابش میاد رفت بیرون ولی زودی اومد نیکی هم تا صدای نیکی رو شنید از جا پرید انگار نه ...
26 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد