نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

تولد عزیز جون

شنبه ٢٢ بهمن تولد عزیزجون بود رفتیم اونجا واسش کیک پختیم تولد بابای عسل هم بود اونا هم اومدن کلی کیف کردیم البته نیکی یه کم بی حوصله بود ولی کیک رو خیلی دوست داشت جای غذا کیک خورد عزیز از این جور جشن ها خیلی خوشش میاد تقریبا همه بچه های فامیل خونه عزیز تولد دارن وقتی میومدن خونشون حتی اگه تولدشون نبود عزیز واسشون تولد میگرفت و ذوق زدشون میکرد منم عاشق کیک پختن و شیرینی درست کردنم معمولا من کیک درست میکردم و روزای خوبی رو میگذروندیم عزیز ٥٤ سالش تموم شد ولی هنوزم ذوق بچه داری بازی کزدن و شاد کردن رو داره هنوزم هر جا اسمش میاد به عنوان یه خانم شاد و شنگول و مهمون نواز ازش یاد میکنن امیدوارم همیشه تنش سالم باشه و همینجوری لبخند به لبش م...
22 بهمن 1390

یواشکی حرف زدن

نیکی خوابیده من و بابایی یه کم اونور تر داریم یواش یواش حرف میزنیم نیکی بیدار میشه و سریع میشینه به ما نگاه میکنه و بیصدا دهنش رو باز و بسته میکنه (میخواد ادای ما رو دربیاره) من و بابایی یه آن مبهوت شدیم و هر دو زدیم زیرخنده حالا اون مبهوت به ما نگاه میکنه و بعدش میخنده
21 بهمن 1390

نمایشگاه اسباب بازی

جمعه 14 بهمن ظهر اومدیم خونه عصری دوباره شال و کلاه کردیم و با خاله خانم رفتیم نمایشگاه اسباب بازی بعد از کلی تو ترافیک موندن و گشتن واسه جای پارک رسیدیم به نمایشگاه وای وای چقدر شلوغ بود ما 7و بیست دقیقه رسیدیم و نمایشگاه ساعت 8 تموم میشد یه دور زدیم و برگشتیم ولی عوضش من دوباره صبح ساعت 9و نیم رفتم خیلی خلوت بود چه اسباب بازیای رنگ و وارنگی آدم دلش میخواست همشو بخره ولی جیب مبارک اجازه نمیداد همه بچه هاشون رو آورده بودن تو غرفه ها نقاشی میکشیدن و جایزه میگرفتن همش میگفتم جای نیکی من خالیه کاش بود یه کم بازی میکرد البته اگه یه کم بزرگتر بود خوشحالم که هنوز ذوق خریدن و بازی کردن رو دارم دوست دارم نیکی زودتر بایسته و بتونه راه بره با خودم ب...
18 بهمن 1390

دومین برف

از 11 بهمن تا 14 بهمن رفته بودیم شهرستان من که خیلی سرماییم ولی فک میکردم که مسافرت زمستونی هم حال و هوایی داره که همین جوری هم شد 2 روز اول خیلی خیلی سرد بود از شب سوم تا اومدنمون هم برف و یخبندون و تعطیلی مدارس. ولی هوای تمیز و برف قشنگ و تمیز کلی کیف کردیم این نیکی کوچولوی ما هم کلی به خاطر برف ذوق زده شد و تازه اونجا واسه اولین بار خودش 3قدم ناقابل راه رفت و ما رو از خوشحالی ذوق زده کرد نمیدونی چه حس خوبی داشت ولی چون یه دفه این اتفاق افتاد نشد ازش فیلم بگیرم یعنی غافلگیرمون کرد و همون شد وقتی هم برگشتیم 2-3 قدمم واسه دلخوش کنک ما راه رفت و دیگه ترجیح داد به همون 4دست و پای سابق برگرده ولی امیدوارم تا عید نوروز راه بره و بتونم ببر...
18 بهمن 1390

نیکی یک ساله چه ها میکند؟!؟!؟!

١٧ روز از یکسالگی نیکی میگذره گاهی باورش واسم سخته .تفاوتی خیلی خیلی آشکار بین نیکی قبل از تولد و بعدش میبینم چه حرکاتش چه حرف زدنش حرف که نمیزنه اما گاهی آواهای ما رو تقلید میکنه درست عین جمله ای رو که میگی صداش رو تکرار میکنه که خیلی باعث تعجبمون میشه و صد البته خنده مون. خودش بدون کمک وسیله ای از زمین بلند میشه و سعی میکنه توجه ما رو جلب کنه یا دست میزنه یا نانای میکنه البته خیلی نمیایسته در حد 15-20 ثانیه اما همینشم واسم جالبه تازه تازه به راه رفتن علاقه نشون میده که وقتی بلندش میکنم تاتی تاتی واسش میخونم و کلی ذوق میکنه تاتی تاتی نباتی تو خوشگل باباتی تاتی تاتی عزیزم تو جیگر مامانی خلاصه هر چی گیرم بیاد با این قافیه میخونم دیگ...
7 بهمن 1390

هنرهای نیکی

اولین نغاشی که نیاز به ترجمه داره   اینم محصول تفکرشه شاید زیاد تاتی رو دوس نداره ...
7 بهمن 1390

دد

دیشب 3-4 بار بیدار شد و گفت اپ(با فتحه روی الف) یعنی آب پا شدم بهش آب دادم خوابید اما ساعت 3 بیدار شد تو رختخوابش خود به خود میخندید و میگفت دد(با فتحه) اول بیدار شدم برم بالای سرش دیدم میخنده گفتم خوابش میپره نرفتم جلو ولی همچین خنده ام گرفت به زور جلوی خند م رو گرفتم وگرنه بلند میشد و واقعا دد میخواست
3 بهمن 1390

آخ جونمی جون برف

امروز عجب روز قشنگیه همه جا سفید سفیده خیلی تمیز و دیدنی شده نیکی خانم هنوز خوابن امیدوارم بتونم وقتی بیدار شد ببرمش بیرون و برف رو نشونش بدم بیصبرانه منتظرم ببینم عکس العملش چیه آخه این اولین برفیه که میبینه امیدوارم واسه همه خوش یمن باشه و روز خوبی داشته باشن بعدا نوشت: بالاخره نیکی بیدار شد و تالاپ و تولوپ رفتیم برف بازی خیلی هیجان داشت میخواست همه رو جمع کنه و بخوره یه نی نی با مامانش آدم برفی درست میکردن ما هم رفتیم باهاشون بازی کردیم و عکس هم انداختیم   الهی ببین چطوری برف میخوره برگشتنی (به دلیل یخ زدن مماخ و انگشتای کوچولوش) کلی گریه فرمودند چون میخواستن بمونن و برف تناول کنن ولی دیگه شرمنده نمیشد دیگه ...
1 بهمن 1390

5شنبه 29.10.90

اومدیم خونه عزیز کاری که معمولا هر ٥شنبه میکنیم شب دایی بهروز و بچه هاش میان اونجا . همه دوستت دارن و باهات بازی میکنن خیلی بهت خوش میگذره ساعت ١٠ شبه میخوام ببرم بخوابونمت از دستم در میری و میخندی بغلت میکنم بابای میکنی و میریم اباق شیر میخوری و .... از لا خبری نیست با گریه بابا رو میکشونی تو اتاق میاد میبرتت ساعت میشه ١١ دوباره تکرار این قضیه و باز بیرون از اتاق ساعت ١٢ نه خیل خوابیدن نداری تلوزیون داره مراسم اهدا جوایز گلدن گلوپ رو نشون میده خیلی دوست دارم ببینمش اما باید تو رو بخوابونم میبرمت اتاق خدایا امشب چه خبره تا حالا سابقه نداشت اینبار خاله آتو میاد میبرتت از عصبانیت من دراز میکشم منتظرت میمونم ولی خبری ازت نیست میبینم همه دارن ...
30 دی 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد