نیکی نیکی، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
نیکاننیکان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

عشق زندگی

خواب جدید نیکی

نیکی جدیدا صبح ها حول و حوش ساعت 7 بیدار میشه بعد حدود ساعت 10 صبح یه ساعت میخوابه و عصر هم ساعت 3 و4 یه یک ساعتی میخوابه تو این هفته ریتم منظمی گرفته البته میدونم این ریتم هم تا چند هفته ادامه داره و بعد عوض میشه واسه اینکه زودتر و راحت تر بخوابه انداختم رو پاهام و تکونش میدم چشماش پر خوابه و اگه تکونش ندم خودش سرش رو تکون میده یعنی حواست رو جمع کن ساعت یک ربع 3 بعد از ظهره تلوزیون داره عمو مهربون(یه لقمه خنده) نشون میده و من عاشق برنامه هایی با حضور بچه هام دارم نگاه میکنم واسه نیکی هم جالبه و به زور میچرخه که تماشا کنه برنامه کوتاهیه ساعت 3 تموم میشه و من تلوزیون رو خاموش میکنم نیکی با همون حالت خواب آلودگیش با تلوزیون بای بای میکنه و س...
16 اسفند 1390

یه شانس بزرگ

هر کسی شانس رو یه جور تعریف میکنه اما دیروز فهمیدم بزرگترین شانشی که نیکی تو زندگیش آورده اینه که عزیز جون و باباجونش خیلی خونسرد و مهربونن . نیکی بچه بدقلقی نیست ولی به تناسب سنش شیطونی میکنه واسه آزمون و خطا همه چی رو پرت میکنه یا غذاش رو میریزه زمین و با دستش پخش میکنه به چیزای خطرناک دست میزنه یا امثال اینها. 3روزی هست که خونه عزیزجونیم با وجودیکه دیروز آخرین اتکان عزیز رو شکوند و عزیز با حال نداریش کلی تلاش کرد که استکان هزارتکه رو جمع کنه و بعدش ماکارانی و ماست رو فاطی کرد و روی فرش مالید و آب رو روی میز ریخت و... عزیز جز با لبخند هیچی به نیکی نگفت شاید عزیز هم نارحت و خسته شده باشه اما بازم اونقدر نیکی رو بوس کرد که خود نیکی خس...
14 اسفند 1390

اتفاقات این چند روز

نیکی مامان دلم میخواست تا حداکثر روزی که واست مفیده و ضرر نداره از شیر خودم بهت بدم واقعا لذت میبرم اوایل فک میکردم همون 2 سال باید شیر بخوری ولی از وقتی افتادم تو خط دکتر هولاکویی سعی میکنم تا اونجایی که میتونم به گفته هاش عمل کنم تا تو عزیزترینم با کمترین آسیب ممکن بزرگ بشی یه مبحثی هست به اسم تثبیت دهانی که وقتی عوارضش رو میشنوی شاخ در میاری به همین دلیل (بزرگ شدی بهتر متوجه میشی)تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت این موضوع بیشتر از اینکه تو رو اذیت کنه منو اذیت میکنه ولی خوشحالم که یه کار کاملا علمی و درست رو واسه آینده ات دارم انجام میدم خدا رو شکر تو اصلا به شیرم وابسته نیستی و اصلا بهونه اش رو نمیاری روز 3شنبه که رفته بودیم خونه مبین ، مبین 2-...
29 بهمن 1390

مهمون ما،لیلا خانم

٤شنبه هم مهمون عزیزی داشتیم خاله لیلا دوست مامان که یه بار رفتیم خونشون و ماجرای جا گذاشتن کلید و اومدن گربه و.. که قبلا تعریف کردم پیش اومدش  لیلا جون خیلی دلش نی نی میخواد دعا میکنیم یه نی نی سالم خدا بهش بده بیاد هم بازی تو بشه دیگه لازم نیست بگم که چقدر تو خودتو لوس کرده بودی و هر چی شیرین کاری بود واسه اونا انجام میدادی و دل اونا رو حسابی بردی .رفتنی هم باز واسه اینکه بیشتر دل اونا تنگ بشه تو گریه کردی و از بغل شیدا(خواهر لیلا) پایین نمیومدی اینم کادو خاله لیلا(که بعدا عکسش رو میذارم)
26 بهمن 1390

روز دوستی در کنار مبین خان

رو 3شنبه با نیکی شال و کلاه کردیم و رفتیم دیدن مبین . مبین 6 ماه از نیکی بزرگتره اولش که مبین کلی خوراکی آورد واسه نیکی بگذریم که این دو تا شیطون رو نمیشد با هم تنها گذاشت یه لحظه به هم تعارف میکردن و لحظه دیگه میخواستن پشم هم رو در بیارن  کلا کاراشون خیلی با نمک بود معلوم بود از اینکه پیش هم هستن کلی خوشحالن مامان مبین محبت کرد و نذاشت ما ناهار برگردیم خونه وو پیششون موندیم نیکی و مبین هم بعد یه بازی جسابی خوابیدن و سرحال شدن با هم نانا کردن با هم تاب بازی کردن با سیخ جوجه کباب به جنگ گرسنگی رفتن دخترم اولین کادوی ولنتاینش رو گرفت و  خیلی کارهای دیگه(میتونید به پیوند مبین فرفری مراجعه کنید و ببینید) ...
25 بهمن 1390

تب

نیکی تقریبا ٢روزه تب داره خدا رو شکر علایم سرماخوردگی نداره فقط تب همش میگم احتمالا از دندونشه تا ساعت ١٠ صبر میکنم اگه بازم تب داشت ببرمش دکتر دیشب تا صبح هی بیدار شدم قطره دادم و دستمال نم گذاشتم رو دست و پاش اونم که خواب بود خوشش نمیومد هی پس میزد بعدا نوشت: بعد 2 روز تب نیکی سرحال شد و کلی خوشحالم ...
24 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عشق زندگی می باشد