عشق زندگی
ساعت : 12:38 | تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | نویسنده : آرزو
بازدید : مرتبه

به وب خاطرات من و فرشته هام خوش اومدید 

لطفا واسمون یادگاری بنویسید تا همیشه با خوندنش به یادتون باشم




موضوع :
ساعت : 12:51 | تاریخ : يکشنبه 17 مرداد 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 25 مرتبه

یه روز هانیه با دوچرخه رفت نون بخره خیلی هم مثلا ناراضی بود که داره میره البته به ظاهر

نیکی از اون روز گیر داد که منم خودم برم نون بخرم هر چی توضیح دادم که نیکی جان تو هم اندازه اون شدی میری گوش نکرد

یه روز از بیرون میومدیم از دهنم پرید بریم نون بگیرم نیکی گریه گریه که تو برو خونه من میرم نونوایی

خلاصه که نیکی رو سرکوچه نونوایی پیاده کردم و نگاه کرد که من دنبالش نرم

وقتی حسابی دور شد دنبالش رفتم نیکی رفت نونوایی و نون گرفت و اومد بیرون

چه لحظه باشکوهی بود

اونقد حس غرور داشت که نگو و نپرس

بعد به من گفت شما با ماشین برید و من خودم میام گفتم باشه

یه کم نگاه کرد  دور و برش رو راه خونه رو پیدا نکرد

به من گفت با یه حالتی که منت سر من گذاشته امروز رو باهات میام

و با هم برگشتیم

---------------------

گذشت تا امروز که گفتم بچه ها حاضر بشید بریم نونوایی و باز هم گریه های بی امان نیکی

بهش پول دادم و نایلون که بره . پشت سرش راه افتادم اما گریه کرد که نیا

خلاصه با نگاهم بدرقه کردم و رفت . یه کم گذشت به نیکان گفتم بیا بریم دنبالش . رفتیم وسط راه دیدیم داره برمیگرده نیکان چقدر ذوق زده شد که آبجی اومد

واااای چه لحظه فوق العاده ایه وقتی بچه ات اونقدر بزرگ شده که میتونه کمکت کنه

خدایاااااا به همه کمک کن این حس رو تجربه کنن

نیکی جونم دوستت دارم

------------------نصف نون رو با دوستاش خوردن و با افتخار میگفت من خودم تنهایی رفتم خریدمخندونک
 




موضوع : نیکی
ساعت : 11:17 | تاریخ : يکشنبه 17 مرداد 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 27 مرتبه

یه خاطره بگم از شب قدر

سومین شب قدر بود . نیکی گفت بچه ها میرن مسجد ما هم بریم

خیلی دلم نبود که بریم چون نمیتونم کنترلشون کنم . ساعت 11 شب بود و بچه ها همچنان مشعول بدو بدو دور خونه و شیطونی. دیدم به حرف بابابشون گوش نمیدن الانه که باباشون عصبانی بشه

پاشدم گفتم بریم مسجد بچه ها خوشحال دویدن و کفش پوشین  و بماند که نکی پایین بلوک خورد زمین بسکه هول میدوید و دستاش تمام خونی شد . رفتیم تو حیاط مسجد همه داشتن دعای جوشن کبیر رو میخوندن نیکی دنبال دوستاش منم یه کم نشستم و بعد دیدم دیر شد اومدنشون بلند شدم دنبالشون گشتن تو اون شلوغی هی پیداشون میکردم هی گم میشدن آخرش یه جا نشستم و گفتم دوستات میان از اینجا رد شن ما میبینمشون قبول نکرد گفت میرم تو خود مسجد دنبالشون

رفتن نیکی همانا و دعا تموم شدن همانا نصف جمعیت بلند شدن که برن خونشون وااای شلوغ شد و تا نیکی برگرده نصفه جون شدم

حالا نیکان خوابش گرفته منو میکشه بریم خونه آبم میاد

خدایااا نیکی وسط جمعیت اینم گیر داده بریم مردم هم از حرف زدن نیکان میخندیدن

نیکی اومد تازه دوست پیدا کرده بود که بازی کنه راضیش کردیم که برگردیم خونه

کلی چونه زدیم اومدیم حالا خوابشون پرید شرو کردن به شیطنت

خلاصه شبی از شبهای به یاد ماندنی واسم بود از دعا که چیزی نفهمیدیم باز خدا رو شکر بچه ها رو سالم برگردوندم خونهچشمک




موضوع : نیکی و نیکان
ساعت : 11:02 | تاریخ : يکشنبه 17 مرداد 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 21 مرتبه

به نیکی میگم دوست دارم امسال تولدتون رو با هم بگیرم همه دوستاتون جمع بشن و بازی کنید نیکی همش تو فکر اینه که یه جوری خاص باشه میگه نه

تولدمون جدا باشه من لباس عروس بپوشم

میگم باشه پس اول تولد نیکان هستش چند ماه بعدش وقتی برف بیاد تولد توست

میگه نه وقتی تولد نیکان شد تولد منم باشه من عروس میشم نیکان داماد ولی وقتی تولد خودم شد تنهایی تولد میگیرم

واسه نولد پارسالش کلی هزینه کردم که لباس پرنسس قرمز بدوزم فقط و فقط تو تولدش پوشید

ماه دیگه عروسی داریم گفتم سالم بمونه که تو مراسم بپوشهاونقدر خونه پوشید و قر داد و هی دسته گل به دست تو اتاق چرخید که نخ کش شد

 




موضوع : نیکی
ساعت : 10:54 | تاریخ : يکشنبه 17 مرداد 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 30 مرتبه

نیکان خ رو نمیتونه خوب تلفظ کنه بعضی وقتا میگفتم نکنه توش این رویه تثبیت بشه و همینجوری حرف بزنه هرچند خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنیه

مثلا کلمه هایی رو که اولشون خ داره تلفظ نمیکنه به خربزه میگه اربزه یا خوابم میاد میگه آبم میاد یه مدت گیر داده بودم بگو خر میگفت ار یا خیلی با دقت میخواست بگه میگفت ارخ

جدیدا یه کم بهتر شده ولی بازم پسر شیرین زبونم  کلمه ها رو قاطی پاتی میگه

و شدیدا دنباله روی نیکی هستش به طوری که حرف اون رو قبول میکنه اما حرف من رو نه

حتی سر کلاس رفتن میگم نیکی میره پیش دبستانی و تو پیش من بمون یا ببرمت مهد کودک . کلی گریه میکنه من برم پیش نیکی بشینم  با وجودیکه خیلی هم از نیکی کتک میخوره اما باز گاهی حس میکنم از من بیشتر دوسش داره

و من در این فکرم که کاش این دوست داشتن های کودکانه همیشگی باشه و با بزرگ شدن و درگیریهای زندگی کمرنگ نشه

 




موضوع : نیکان
ساعت : 10:40 | تاریخ : يکشنبه 17 مرداد 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 25 مرتبه

راستش سرم به کارهای روزمره گرمه و به بچه ها . ماشاله هر دو شیطون شدن و یه بهونه ای شد که دیر به دیر به وبلاگ سر بزنم ولی دختر دوست قدیمی بابام (نسیم نوید)که خودش نویسنده هفته نامه هستش یه سر به وبلاگم زد و کلی مشوقم شد که دوباره از سر بگیرم

مرسی نسیم جان امیدوارم این مطلب رو بخونی و تشکر من به دست مهربونت برسهمحبت




موضوع : نامه ها
ساعت : 9:27 | تاریخ : يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 46 مرتبه

بهار یه سال از نیکی بزرگتره و امسال مهرماه میره مدرسه

و اصلی ترین همبازی نیکی هم هست

چون مادرش روانشناس و مشاور هستش خیلی به بچه اهمیت میده هر چند من بعضی رفتاراش رو دوست ندارم اما به هر حال خانواده ای هستن که میشه بهشون اعتماد کرد

تازگیا یه دختر دیگه هم به جمعشون اضافه شده به اسم به آرام

یه مدت که نیکی گیر داده بود چرا بهار خواهر داره من ندارم من داداش نمیخوام دوتا خواهر واسه من بیارید

خدا رو شکر فعلا از سرش افتاده اونقد که گفتیم نی نیشون همش خوابه اما داداش تو بزرگه باهات بازی میکنه

بهار واسه رفتن به مدرسه واکسن زده بود اومد به نیکی نشون داد

نیکی هم رفت تو اتاق یه دستمال گذاشت رو بازوش و گفت منم واکسن زدم درد میکنه

خلاصه به همه گفت و هر کی به من میرسید میپرسید مگه نیکی امسال مدرسه میره که واکسن زده

به همه بچه ها پز میده که من میخوام برم مدرسه و دوستاشم از اونجایی که بچه های الان خیلی کنجکاو هستن میان دم درمون و میگن: خاله نیکی بزرگتره یا من خاله میره مدرسه؟ خاله کدوم مدرسه میره؟

خلاصه با هرچیزی یه بساطی داریم بیا و ببین




موضوع : نیکی
ساعت : 9:15 | تاریخ : يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 36 مرتبه

5شنبه 17 اردیبهشت مبعث رسول اکرم هستش 4 شنبه مامان اینا میخوان برن ابهر من نیکی رو از مهد برمیدارم میبرم خونه عزیز تا با اونا بره

ما که میرسیم اونا دارن وسایلشون رو تو ماشین جابه جا میکنن که برن

بچه ها سوار ماشین اونا میشن با هزار ترفند نیکان رو پیاده میکنم. یه کم گزیه میکنه میگم نیکی رو میبرن دکتر واکسن بزنن (حالاجریان این واکسن رو هم میگم). اولش که گفت منم باهاشون برم بعد که وعده شهربازی و جایزه و ... دادم قبول کرد راه افتادیم بیایم تو راه میگه نرفتیم خونه عزیز میگم کسی نیست که دیدی همشون رفتن میگه اشکال نداره میرفتیم چایی درست میکردیم میخوردیم !

خلاصه آوردیمش پارک دوساعتی بازی کرد و برگشتیم خونه

از 4شنبه ظهر رفتن تا شنبه عصر

این چند روز نیکیان رو همش بردم بیرون که دلش تنگ نشه کلی با هم بازی و خوشی کردیم هر چی هم که خریدیم همش گفت واسه نیکی هم بخریم اومد بخوره

برعکس سریای قبل که خیلی ناآرومی میکرد این سری بهتر بود خیلی بهمون خوش گذشت

یعنی آرامشی حاکم بود نیکان بیشتر پیش خودم بود دیگه اونقدری که دوستای نیکی اومدن دنبال نیکی که بیاد بازی، نیکان هم راه افتاد

یه دفتر و مداد برمیداشت که برم دم خونه نرگس معلم بازی یا توپ برمیداشت برم بازی

خدا رو شکر فضای زندگی ما به شهرهای امروزی شبیه نیست

بچه ها میان بیرون بازی میکنن و همسایه ها جز تعداد محدودیشون با هم خوبن

درسته وقتی باهاشون حرف میزنی سریع میخوان از زندگیت سر دربیارن و فضولی میکنن اما گاهی به خاطر راحتی بچه ها مجبوری خیلی کارا بکنی که دوست نداری




موضوع : نیکان
ساعت : 9:03 | تاریخ : يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 46 مرتبه

امان امان از دست نیکان که همه چیزش به نیکی وابسته هستش

تو فروشگاه یا مغازه میریم اول صبر میکنه تا ببینه نیکی چی انتخاب میکنه بعد مثل نیکی برمیداره

حتی دندون لق هم میخواد از اون تقلید کنه

نیکی جونم دو تا از دندونای پایینیش افتاده و یکی دیگه اش لقه

طفلی میخواست بلال بخوره نمیتونست ناراحت شد نمیتونم براش بلال کباب شده رو دون کردم تا با قاشق بخوره

نیکانم میگه واسه منم مث نیکی

حالا هرچی میخواد بخوره میگه مامان دندونم مث نیکی دقه(لق) میخواد قاشق رو یه ور کنه از گوشه لپش بذاره همه رو میریزه زمین

مکافاتی داریما

دوست داشتن و تقلید تا این حد؟؟؟؟




موضوع : نیکان
ساعت : 14:43 | تاریخ : شنبه 18 ارديبهشت 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 36 مرتبه

عزیز خونمونه . نیکی رو با هزار ترفند بردم مهدکودک . دلش میخواد بره اما تنبلی میکنه خیلی آروم بلند میشه تا بره دستشویی جون آدم بالا میاد خلاصه برگشتم خونه یه کم کارا مون رو ردیف کردیم با عزیز و نیکان رفتیم دوشنبه بازار و عزیز مثل همیشه واسشون خرید کرد برای نیکان یه بوق گرفت ازینا که تو استادیوم ها میزنن شیپور مانند و واسه نیکی یه جفت کفش

برگشتییم خونه و من رفتم دنبال نیکی و چون نیکان تو خونه اذیت میکرد درسا رو آورده بود خونمون و گوش نمیداد تمام وسایل رو به هم میریختن ترجیح دادم نیکان رو هم با خودم ببرم

هوا یه کم گرم شده و تو ماشین بحث بچه ها یه کم آزار دهنده است

اولا که نیکان از ماشین پیاده نمیشه که مبادا نیکی که از مهد اومد جاش رو بگیره

دوما نیکی اومد یه سری بحث سر همین جا شد و با قول جایزه پایان یافت

نیکیان یادش اومد که عزیز جایزه خریده به من گفت جایزه ام کو ؟ گفتم تو خونه است قایم کردم

حالا مکالمه نیکی و نیکان

نیکان : عزیز برای من سوت خریده تو بهش دست میزنی؟

نیکی: آره

نیکان با صدای بلند گریه میکنه و میگه به سوت من دست نزن

نیکی هم تند تند میگه واسه منم هست منم سوت میزنم

صدای من به هیچکدوم نمیرسه که بچه ها برای دوتاییتون جایزه گرفته هرکی وسایل خودش

خلاصه نیکان دوباره و سه باره از نیکی میپرسه به سوت من دست میزنی؟

و نیکی مصمم میگه آره دست میزنم

نیکان دمپاییش رو در میاره که نیکی رو بزنه

منم کلافه میشم ماشین رو نگه میدارم میگم هر کی دعوا میکنه پیاده شه

دوباره صدای بلند گریه نیکان میاد: منو پیاده نکن دیگه دعوا نمیکنم

به نیکی میگم تو دعوا میکنی میگه نه

میگم پس هر کی گریه کنه پیاده شه

دوتایی با هم گریه میکنن

نیکی میگه چرا واسه من سوت نخریدی

نیکان هم حرفای قبلی رو تکرار میکنه

گیج شدم در رو باز میکنم میگم هرکی گریه میکنه پیاده شه

و نیکی و نیکان با هم در حال گریه: ما گریه نمیکنییییم ما رو پیاده نکن

میگم پس صدای کیه گریه میکنه؟

با هق هق میگن ما نیستیم

ماشین رو روشن میکنم دعوا از سر گرفته میشه

میگم نیکی جایزه هیچکدومتون رو نمیدما

نیکی میگه نه واسه منو بده

و دوباره نیکان شروع میکنه به گریه: پس واسه منو نمیدی؟

میگم ساکت بشینید به دوتاتون میدم

ساکت میشن

دوباره نیکی شروع میکنه واسه من سوت نخریدی؟ من از سوت نیکان میزنم

و ... روز از نو روزی از نو

تا برسیم با این گرمای هوا سردرد گرفتمگریه




موضوع : نیکی و نیکان
ساعت : 19:40 | تاریخ : شنبه 21 فروردين 1395 | نویسنده : آرزو
بازدید : 63 مرتبه

ساعت 10 صبح تصمیم گرفتیم که بریم پارک با معصومه و ندا دوستای من تا 11 من هیچ کاری نکردم همش داشتم با دعوای این دوتا کلنجار میرفتم اساسی اعصابم ریخته به هم و از حوصله رفتم دلم میخواست زنگ بزنم بگم نمیام ولی روم نمیشد خودم اونا رو جمع کرده بودم با بیحوصلگی تلفن ندا رو جواب دادم گفتم من هنوز حاضر نیستم بتونم 12 از خونه درمیام .با دعوا بچه ها رو از آشپزخونه بیرون کردم هر 5 دقیقه نیکان میپرسید منو میبری؟ میگفتم آره نیکی هم میگفت نه تو رو نمیبریم حرص نیکان رو درمیاورد و گریه میکرد دوباره میپرسید منو میبری؟ میگفتم به نیکی گوش نده میبرمت باز نیکی اذیتش میکرد میگفت نه نمیبریمت و داستان تکرار میشد

میون این هیاهو با بیحوصلگی پند تا تخم مرغ آبپز کردم با خیارشور و گوجه و کاهو و سس ساندویچ کردم وسایل خوراکی و میوه و... گذاشتم بچه ها رو حاضر کردم با کلی دعوای همیشگی که با نیکی سر لباس پوشیدن داریم

رفتیم دنبال مامانم و بعد از اون پارک ساحل تو حکیمیه نزدیک خونه مامان معصومه

پارک بزرگ و قشنگی بود کلی خوشمون اومد بعد ما بقیه هم اومدن

خدا رو صدهزار مرتبه شکر که نیکی و نیکان و آراد (پسرمعصومه) بدون دعوا بازی کردن کلی بدو بدو و بازی

غیر از عصر که تازه داشت دعواشون شروع میشد که گفتیم برگردیم

ولی کلا غیر از صبحش که مشکلات همیشگی بود یه روز خیلی خوب رو کنار دوستامون گذرونیدیم

خوشحالم
 




موضوع : نیکی و نیکان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 63 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
عزیزان آنلاین : 1 عزیز
بازديدهاي امروز : 381 عزیز
بازديدهاي ديروز : 386 عزیز
بازدید هفته قبل : 1714 عزیز
كل بازديدها : 275966 عزیز

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس